تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۵:۳۰
کد خبر : 2653

شهید ۱۸ ساله‌ای که مردم را به مزارش می‌کشاند

شهید ۱۸ ساله‌ای که مردم را به مزارش می‌کشاند

در روزهایی که نام غدیر، نام سادات و ولایت را به یادها می‌آورد مزار سیدجعفر مظفری در قائمشهر حال و هوای دیگری دارد؛ جایی که دخیل‌های سبز، شمع‌های روشن و دل‌های امیدوار از شهیدی ۱۸ ساله روایت می‌کنند که هنوز هم برای بسیاری زنده است. خبرگزاری فارس_مازندران| در حیاط آرام خانه‌ای در قائمشهر جایی هست

در روزهایی که نام غدیر، نام سادات و ولایت را به یادها می‌آورد مزار سیدجعفر مظفری در قائمشهر حال و هوای دیگری دارد؛ جایی که دخیل‌های سبز، شمع‌های روشن و دل‌های امیدوار از شهیدی ۱۸ ساله روایت می‌کنند که هنوز هم برای بسیاری زنده است.
خبرگزاری فارس_مازندران| در حیاط آرام خانه‌ای در قائمشهر جایی هست که بوی روضه و خاطره از دیوارهایش بالا می‌رود.حسینیه باب‌الحوائج سیدجعفر حالا دیگر فقط یک بنا نیست؛ یادگاری است از نوجوانی که ۱۸ سال بیشتر عمر نکرد اما آن‌قدر پاک، مؤدب و بی‌ادعا زیست که هنوز هم نامش در خانه‌های بسیاری زمزمه می‌شود.

همیشه در صف اول خیر بود

ربابه داداشی مادر شهید مظفری آرام حرف می‌زند اما هر جمله‌اش از عمق دلدادگی می‌آید از پسری می‌گوید که سر به زیر بود، اهل مستحبات و شیفته روحانیت….واکس زدن پوتین رزمنده‌ها، آماده کردن غذا، کمک به بچه‌ها و هر کاری که بوی خدمت می‌داد برای سیدجعفر یک وظیفه بود نه یک کار اضافه.
مادرش می‌گوید: هر وقت به او تذکر می‌دادم، فقط می‌گفت چشم، واقعاً سمعاً و طاعه بود.سادگی‌اش، ادبش و احترامش به بزرگ‌ترها چیزی نبود که فقط خانواده‌اش دیده باشند؛ اهالی محل هم برایش احترام ویژه‌ای قائل بودند.نوجوانی که نیمه‌شب به خانه آمد اما نمازش قضا نشده بود
یکی از پررنگ‌ترین خاطره‌های خانواده به ماه رمضان برمی‌گردد، سیدزهرا مظفری خواهر شهید، از شبی می‌گوید که هنوز با گذشت سال‌ها تصویرش در ذهنش مانده است:من ۸ سال از جعفر کوچک‌تر بودم آن شب حدود ساعت دو و نیم صبح آمد خانه نمازش را خواند پدرم فکر کرد نمازش قضا شده بخاطر همین دعوایش کرد اما بعد فهمیدیم او در حال خواندن نماز شب بوده است، برادرم فقط لبخند زد و چیزی نگفت و همین سکوت شاید از هزار حرف بلندتر بود سکوتی که از دل نوجوانی می‌آمد که بیشتر در مسجد و حسینیه بود تا خانه و انگار دنیا را از پشت همان سجاده‌ها می‌دید.

شهادت در هور و روزهای سخت جنگ

دوستانش می‌گویند سیدجعفر پیش از عملیات والفجر ۸ در هورالعظیم و برای عملیات قدس یک حضور داشت؛ عملیاتی که قرار بود عراقی‌ها را مشغول نگه دارد تا عملیات فاو انجام شود.سیدجعفر و یکی از بچه‌های تنکابن در سنگر منتظر بودند تا قایق برسد و آنها را به خط ببرد؛ اما توپخانه دشمن زودتر رسید.
گلوله‌ای که به پهلویش خورد و همان‌جا در سنگر پر کشید و اینجاست که روایت رنگی دیگر می‌گیرد؛ مادری که سال‌ها بعد هنوز با بغض می‌گوید پسرش با پهلویی شکسته مثل مادرش حضرت زهرا(س)، به شهادت رسید؛ مظلومیتی که در چشم مادر، فقط یک درد نیست بلکه افتخار است.

خواب مادر؛حسینیه‌ای در حیاط خانه

اما قصه سیدجعفر بعد از شهادت هم تمام نشد مادرش می‌گوید شبی در خوابم آمد و گفت: مادر! دلم می‌خواهد در حیاط خانه یک حسینیه بسازید، غصه پولش را هم نخور!چند وقت بعد در یک جلسه قرض‌الحسنه نام سیدجعفر برای وام درآمد همین اتفاق برای خانواده نشانه‌ای شد از اینکه خود شهید راه ساختن را نشان داده است.
با کمک پدر حسینیه‌ای در حیاط خانه بنا شد؛ حسینیه باب‌الحوائج جایی که امروز مردم از نقاط مختلف ایران برای مراسم، توسل و حاجت‌خواهی به آن می‌آیند.

حاجتی که برآورده شد

مادر شهید از ماجرایی حرف می‌زند که برای خانواده و اطرافیان بوی معجزه دارد می‌گوید والدین کودکی دو ساله که سوزنی را بلعیده و دچار خونریزی شدید شده بود، وقتی از درمان‌های پرهزینه و سخت ناامید شدند، به سیدجعفر متوسل شدند.چند روز بعد در عکسبرداری دوباره سوزنی که پیش‌تر در شکم کودک دیده شده بود به‌طور عجیب ناپدید شده بود برای خانواده آن کودک این فقط یک اتفاق پزشکی نبود بلکه نشانه‌ای از دست باز شهید برای اجابتِ حاجت بود.

سیدجعفر اینجاست، کنار من

ربابه داداشی قاب عکس پسرش را می‌بوسد و با صدایی که هم بغض دارد و هم افتخار می‌گوید: جعفر در این خانه و هر لحظه کنار من است خوشحالم که فرزندم برای دفاع از کشورش به شهادت رسید و افتخار می‌کنم پسرم را در راه اسلام دادم.
حرف آخرش، نه فقط جمله یک مادر شهید، که خلاصه همه ایمان و صبر اوست، همه ما فدای دین اسلام و قرآنیم.سیدجعفر مظفری فرزند سیدباقر ۲۸ شهریور ۱۳۴۴ در قائمشهر به دنیا آمد و ۲۵ خرداد ۱۳۶۴ در هورالعظیم به شهادت رسید.این شهید فقط ۱۸ سال داشت اما نامش حالا بر دیوارهای یک خانه بر نرده‌های یک مزار و در دل مردمی حک شده که هنوز هم به دخیل‌های سبز و شمع‌های روشن امید می‌بندند.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

بیست − 10 =