تاریخ انتشار : یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵ - ۱۶:۱۳
کد خبر : 3072

به گزارش خبرگزاری فارس:

گزارش یک خداحافظی؛ مأموریت ما تازه از امروز شروع شد

گزارش یک خداحافظی؛ مأموریت ما تازه از امروز شروع شد

«در آخرت امام علی (ع) رهبر شهید را در آغوش می‌گیرند و می‌گویند دست مریزاد…»؛ این جملات را زنی می‌گوید که خود را از اهواز به مصلای تهران رسانده تا در روز وداع با آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، عهدی تازه با جانشین او، آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای ببندد. بانویی که سحرگاه تلخ رفتن رهبر شهید،

«در آخرت امام علی (ع) رهبر شهید را در آغوش می‌گیرند و می‌گویند دست مریزاد…»؛ این جملات را زنی می‌گوید که خود را از اهواز به مصلای تهران رسانده تا در روز وداع با آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، عهدی تازه با جانشین او، آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای ببندد. بانویی که سحرگاه تلخ رفتن رهبر شهید، با گریه همسرش از خواب بیدار شد و چهار ماه است در قلب او غم بزرگی سنگینی می‌کند.
خبرگزاری فارس_گروه روایت: سحرگاه تلخ رفتن او، همسر نرگس با چشم‌های خیس دم گوشش نجوا کرد؛ «بلند شو که بدبخت شدیم، بلند شو که بی‌پدر شدیم!» از آن لحظه تا امروز که نرگس خود را از اهواز به مصلای تهران رسانده، زمان ایستاده است. او حالا در شلوغی بی‌پایان صحن مصلا، میان سیل جمعیت عزادار ایستاده تا برای آخرین بار با مردی که ۳۷ سال برای ایران پدری کرد، وداع کند.
*انگار با خانواده‌ام عازم مراسم آقای شهید شده‌امهنوز به ایستگاه مصلا نرسیده‌ام اما حال و هوای اندوهگین و معنوی بر مسافران سیاه‌پوش قطار حاکم است. آنقدر زیبا که احساس غریبگی نمی‌کنم. توصیفش در کلمه نمی‌گنجد، اما انگار با خانواده‌ام راهی مراسم عزاداری آقای شهیدمان می‌شوم…قطار که در ایستگاه مورد نظر می‌ایستد، صدای صلوات زوار آقا بلند می‌شود.قبل از آمدن نگران بودم، با این دیسکی که تازگی‌ها گریبانم را گرفته، نتوانم در جمعیت راه بروم، اما علی رغم شلوغی مردم با آرامش و فاصله مناسب عبور می‌کنند. صدای رسای یک آقا شعار می‌دهد و همه با او هم‌صدا می‌شوند؛ «مرگ بر آمریکا». بعد از کمی راه رفتن آرام آرام، سر از اتوبان حکیم در می‌آوردم. به سمت ورودی خانم‌ها راه می‌افتم. از ورودی درب بیستم که وارد می‌شوم. بعد از کمی پیاده‌روی، خانمی با احترام تفتیش می‌کند و عذرخواهی می‌کند. کیف کوچکم را که حاوی پاور بانک و یک بطری آب و یک برگ قرص برای کمردردم است داخل دستگاه ایکس ری می‌گذارم. آفتاب تیز است، اما زائریارها با مه‌پاش و آب پاشیدن هوای زائران را دارند. هر ۲۰ قدم هم آب خنک به دست زائران می‌دهند.
*چون او لایق‌ترین بوداز بالای پله‌های صحن که پیکر آقا و خانواده‌شان در وسط آن به چشم می‌خورد، به پایین نگاه می‌کنم. صحن یک‌پارچه سیاه‌پوش است. در میان همهمه گریه‌ها و تکبیرها، نرگس ثابت‌قدم با اصالتی از خاک گرم اهواز، با یک پرچم سه رنگ در دست با دو تن از دوستانش در حال عبور است. حواسم به او جمع می‌شود. با اینکه تنها نیست، اما به تنهایی در حال مویه است و گاهی از دوستانش جا می‌ماند. کمی با او هم مسیر می‌شوم. به تصویر بزرگ آقا که در دو طرف صحن است، نگاه می‌کند. اشک در چشمانش جمع می‌شود.سر صحبت را باز می‌کنم. چشمانش سرخ است اما لحنش صلابتی دارد که نشان می‌دهد غم بزرگ، او را نشکسته، بلکه مصمم‌تر کرده است. از او می‌پرسم اگر سایه این پدر بر سر ایران نبود، امروز کجا بودیم؟ لحظه‌ای تأمل می‌کند، نگاهش را به انتهای صحن می‌دوزد و می‌گوید: «ما مسلمانیم، خدا و امام زمان (عج) را داریم. اگر سید علی نبود، خدا حتماً پشت‌پناه دیگری برایمان می‌گذاشت، اما خدا سید علی را گذاشت؛ چون او لایق‌ترین بود.»
* مأموریت ما تازه شروع شدهبرای نرگس و میلیون‌ها نفری که امروز به مصلا آمده‌اند، رهبر شهید امتداد یک باور بود. او با همان زبان ساده و صمیمی‌اش، خاطره پاسخ قاطع آقا به ترامپ را یادآوری می‌کند؛ روزی که رهبر ایران با منطق حسینی اعلام کرد کسی مثل من با کسی مثل تو بیعت نمی‌کند: هیهات منا الذله. او رفتن رهبر را پایان یک مسیر نمی‌داند، بلکه آغاز فصلی جدید زیر سایه جانشین او، آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای می‌بیند. می‌گوید: «مأموریت ما تازه شروع شده. آمده‌ایم عهد ببندیم. شاید آن‌طور که آقا می‌خواست نشدیم، اما داریم تمرین می‌کنیم که بهتر شویم. حالا پشت سر رهبر جدیدمان، آقا سید مجتبی هستیم؛ نه یک قدم جلوتر و نه یک قدم عقب‌تر. سمعاً و طاعتا.»
*دمت گرم آقا که امانت را سالم رساندی «بعد از اینکه در دنیای آخرت پیامبر (ص)، امام علی (ع) و امام خمینی و… با رهبر شهید دیدار کنند، ایشان را در آغوشش می‌گیرند، می‌بوسندش و به او می‌گویند دست مریزاد، احسنت، دمت گرم… تو امانت را سالم رساندی.» نرگس بعد از شهادت آقا تصمیم بزرگی گرفته؛ تصمیم برای کم کردن از گناهان و پاک شدن، تا بتواند یار خاص رهبر جدید و در نهایت، سرباز امام زمان (عج) باشد. زنانی را در میان جمعیت نشانم می‌دهد که با وجود گلایه‌ها و مشکلات روزمره، هر شب با خود می‌گویند فردا دیگر به تجمع‌ها نمی‌روند، اما صبح که می‌شود، دلشان طاقت نمی‌آورد و باز وسط همین جمعیت عزادارند. مصلا امروز تجلی همین تناقض‌های زیباست؛ آدم‌هایی که در اوج سختی، به خاطر یک پیوند قلبی عمیق، شانه به شانه هم ایستاده‌اند. «نرگس ثابت‌قدم»، ساعتی پیش برای نماز ظهر به تهران رسیده است. او هنوز نمی‌داند گام‌های بعدی‌اش در این شهر شلوغ چه خواهد بود، اما یک چیز را خوب می‌داند؛ او باید به بخش پایینی مصلا برود، جایی نزدیک به پیکر آقا، تا آخرین نجواهایش را با پدری که رفته است بگوید و با دلی محکم‌تر، پشت سر جانشین او بایستد.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

10 + چهارده =